شطحيات عموقاسم


انت مذکر

2
بسم الله الرحمن الرحيم

...
فذکر انما انت مذکر
لست عليهم بمصيطر
...

صدق الله العلی العظيم

روزی از روزهای خدا...

2
حميد: ...
عمو: ...
حميد: ميگم عمو می‌دونی بزرگترین و باشکوه‌ترين حقيقت دنيا چيه؟
عمو: ...
حميد: مرگ!
عمو: ...

شطحی از شطحیات

2
هیچوقت از چوب کبریت خوشم نمیآمد ولی مجبور بودم آنها را دسته دسته کنم و با خودم ببرم. تو که میدانی هوا گرم بود. تازه از گرم هم گذشته بود ولی کسی کبریت نمی خواست بخرد. من نیز یکی یکی همه را آتش زدم تا روی خورشید را کم کنم. آخر سر هم همه چیز تمام شد و خورشیدهای دنیا هم غروب کردند، اگرچه ساعت شنی روی تاقچه مان وقت اذان ظهر را نشان می داد. هرگز لبت را بر لبانشان مگذار که به جای بوسه می جوندت. یادت باشد همبسترشان نشوی که قطره قطره می مکندت بی اینکه بدانی کدام طلوع آفتابی تو را نجات خواهد داد. تمام می شوی بی که ببینی سیب سرخ خورشید تازه را. حال که گریخته ام از تنگنای باتو بودن، میدانم تنهایی ام دوامی نخواهد آورد. من محکومم به با تو بدون، جویده شدن، مکیده شدن، قطره قطره آب شدن. فراموش نکن روزی را که مرا دیدی. یادت هست چگونه بذر آوردی که بکاریم تنهایی هایمان را. چقدر عجیب بود آنچه را که رست از زمینمان. خیش و گاوآهن هم نداشتیم. آب هم می خواستیم. کمی خاک هم نیاز داشتیم. اکنون نطفه ها بسته شده اند ولی من نیستم ببینم گلهای کوچک باغمان را. گفته بودی تگرگ همه را فروخواهد ریخت. گفته بودی طلوع خورشید را نخواهند دید. گفته بودی همه را گفته بودی ولی من نخواستم قبول کنم. اکنون که صدایشان را از زبان کلاغهای باغ می شنوم میدانم کمی از حق با تو بود. بقیه حق را من در ته جیبم پنهان نمودم که نبینی چه با خود می برم. حالا هم که داری میخوانی اینها را می دانم که تصویری از من با مشتی واژه بريده بریده ذهنت را آشفته کرده با هاله ای لکنت. ولی تقصیر من نیست، تو نيز هرگز تسلیم نشو. دلیجانها آماده اند که حرکت کنند. نمیدانم چگونه ولی گفته اند دارند مسیر آنور آب را پیش رو میگیرند. تو برو. من هستم تا باغمان را تگرگهای قصه ندزدند. تازه هنوز گاوآهن و خیش نیافته ام. از من که بگذری کمی آنطرف تر از آب، سنگی هست که پدرم میگفت وقتی پل می ساخته که شتران از آن عبور کنند نامش را برای یادگاری حک کرده. نميدانم هنوز هم هست یا نه. ولی تو باید بتوانی ببینی اش. آنور آب فکر میکنم چیزهایی دارد که خیلی به دردمان بخورد. نمیدانم کنیز هم دارد یا نه؛ ولی حالا که دارد دیر میشود، بگذار کنیزم باشی. بگذار ببینم ارباب بودن چگونه است. بگذار من نیز کمی فقط کمی سختی را بچشم. خسته شدم از بی دردی. به خدا خسته شدم. شعرهایم را بدزد. من چیزی نمی گویم به هیچکس چیزی نمیگویم؛ حتی به برادرت که از رنگ روشن پوستم متنفر است. بگذار کمی با هم تاریکی را تجربه کنیم. بگذار؛ همه اینها را بگذار؛ بگذار تو رابعه ام باشی و من هم همیشه غلامت.

H   O   M   E

پنجره عمو